شمه یی از پیوند من و رهبین عزیز

یادداشت:‌

این پیام به مناسبت بزرگداشت از چهار دهه فعالیت ادبی و فرهنگی محمد افسر رهبین که در کانون فرهنگی خیرخانه برگزار شده بود، فرستاده شده است.




دوستان، سلام! 

برایم مایه سرافرازی است که فرصت فرستادن پیامی در مناسبت میمونی به دست داده است. این بخت خوش زمانی دست داد که یکی از جوانان و سرداران مبارز ماُ آقای محمد یعقوب رسولی به من خبردادند که قرار است در کانون فرهنگی خیرخانه محفلی داشته باشند برای بزرگداشت از کارهای ادبی و فرهنگی جناب محمد افسر رهبین- شاعر بلند آوازه و ادیب چیره دست کشور مان. ‌آقای رسولی به اعتبار دوستی دیرینه یی که بنده با رهبین عزیز دارم، از من خواستند تا پیامی در پیوند به این محفل داشته باشم. شب خبر کردند و فردایش از من پیام خواستند. این یار زورآور را نمی شد قانع ساخت که درین وقت کوتاه نوشتن چیزی که سزاوار آن یار عزیز و آن ستاره تابناک عصر مان باشد، بسی مشکل است. 


سخن من در مورد جناب رهبین تنها و تنها از جایگاه یک  دوست می تواند اعتبار داشته باشد. سخن گفتن در مورد شعر و مقام ادبی و فرهنگی رهبین کار متخصصین ادبیات است، نه کار همچو منی که هرچه درین مورد می دانم آفاقی است. تنها نکته یی که  شاید به من صلاحیت صحبت کردن در مورد شعر رهبین را می بدهد، دوستی شخصی و همفکری سیاسی و اجتماعی بیخدشه و پیوسته ما بوده است- نکته یی که با شعر رهبین پیوستگی ناگسستنی داشته است. شعر رهبین بیشترینه شعر اجتماعی و سیاسی است. البته جنبه های عرفانی و فلسفی نیز پیوسته در شعر رهبین بوده است که درین پسانها این دو جنبه تبارز و برجستگی بیشتری یافته است اما هنوز که هنوز است مسایل سیاسی و اجتماعی دامن شعر رهبین را رها نکرده است و با شناختی که از رهبین داریم این رهایی هرگز میسر هم نخوآهد شد. 


تا جایی که به یادم می آید، سال ۱۳۵۶ یا سال بعدترش بود که متوجه شوق سرشار رهبین به شعر و ادبیات شدم. شاید هم همین مساله سبب پیوستگی و تداوم دیدارها و تنیدگی بیشتر پیوند های فکری مان شد. همان وقتها بود که من زیر تاثیر مقدمه کتاب «جای پا»ي سیمین بهبهانی، در مورد پرداختن به مسایل اجتماعی در شعر با جناب رهبین صحبتهایی داشتیم. این در حالی بود که من بیست و یک ساله بودم و جناب رهبین شاید هنوز از بیست نگذشته بوده باشند. توجه به شعر اجتماعی به معنی نادیده گرفتن عشق و جوانی نبود. عاشق شدنهای نوجوانی به گونه غریزی و طبیعی وجود داشت و چون آتش زیرخاکستر- حتی اگر انکارش هم می کردیم- گرمای مان می بخشید. با اینهمه ما از عشق نوجوانی گریزان بودیم. یعنی می خواستیم از خود بدر شویم. از خود برون برویم و به دیگران بپردازیم. به دیگران فکر کنیم و توجه به ادبیاتی کنیم که در خدمت و صدای جامعه باشد و از همین خواست آب و دانه  بخورد.  


دیگر پیوند رهبین، شعر و من پیوندی شده بود که اطرافیان ما همه می دانستند. هرزمانی که ما باهم دیده می شدیم،‌ برداشت کسان همین بود که رهبین شعر می خواند و می شنوم و مرحبا و حبذا می گویم. بهشت آشیان قبله گاهم که خود معلم ادبیات بود و شعر می گفت، نیز از این پیوند آگاه بود و دیدارهای ما را با همین شناسه می شناخت: رهبین شعر می خواند و صبور می شنود. البته که من از همان آغاز و تا هستم و هست این پیوند را دوست دارم و به آن افتخار می کنم. من شاعر نشدم. حتی هوسش را هم نکردم. شاعر شدن جوهر ذاتی یی می خواهد که در من نبود و نیافتمش. اما عاشق شعر بودم و در حد خودم شعور شاعرانه داشتم. ازینرو بود که سرجنباندن من به شعر رهبین برایش معنی و ارزشی داشت. 


با گرفتن پیام آقای رسولی، اسنادم را زیر و روکردم تا خاطراتی از رهبین بیابم. شعری یافتم که در سی ام سنبله ۱۳۵۸ پس از دیدار شامگاهی مان در آن روز سروده شده بود. و این چهار روز پس از سرنگونی تره کی وبه قدرت رسیدن حفیظ الله امین است. من فتوکاپی این شعر را که به قلم شخص حضرت دوست است به جناب رسولی فرستاده ام تا سندی باشد مر شکاکان را... اگر دوستان خواسته باشند و اجازه رهبین عزیز باشد، می شود در اختیار دوستان قرار گیرد. 


گفتم که در مورد شعر رهبین توان و مجال گفتن ندارم. از روابط مان می گویم. یادم می آید که در همان روزهای نزدیک به تاریخ سرودن آن شعر، ما دیدارهایی در بگرام و کابل داشتیم. می خواستیم بدانیم وراه پیدا کنیم تا هم برای زندگی خود و هم برای مبارزه آینده کاری کنیم. یاد آن شب به خیر که سه چهار نفری در یک اتاق نیمه متروک بی فرش و ظرف نشستیم و با پاغنده های کیک جنگیدیم. روزگار تنگتر شده می رفت. آنچه ما نمی خواستیم و دشمنش بودیم بر ما چیره شده می رفت. باید کاری می کردیم و راهی را در پیش می گرفتیم. 

به زودی در سطح خانواده ها تصامیمی گرفته شد و آنهایی که باید بجنگند و آنهایی که باید در عقب جبهه بمانند، معین گردید. بازهم من و رهبین همسرنوشت بودیم. قرار برآن شد که ما برون از جبهه باشیم... 

ما بازهم در کابل بودیم. بازهم دیدارهای مان ادامه یافت. هر روز پنجشنبه یا جمعه رهبین به خانه ما می آمد یا من به دیدارش می رفتم. شعر تازه خود را که می توانست پارچه ابلاغ زندان رفتنش شود، برای من می خواند و درکتابچه ویژه یی که پیش من بود می نوشت. 

شعر «های افسوس های افسوس موسایی نشد پیدا» از همان شعرهاست. شعری که به مناسبت زیر گرفته شدن یک سرویس ملی بس توسط تانکهای روسی در پنجصد فامیلی سروده بود نیز از همان وقت است. 


زندگی به پیش رفت. نظام سیاسی رنگها و شکلهای مختلف گرفت و همانند بیرقش از سرخ خالص به سه رنگ رسید. سیاستهای پاکسازی اشرار به سیاست مصالحه ملی با برادران ناراضی کشید. اما شعر رهبین همچنان در سنگر خود ماند. درست مانند مردمش. شعر سپاهی گمنام اوج شعر مقاومت بود که با استفاده از فضای باز سیاسی وارد شده از مسکو مجال نشر یافت. 


بدین ترتیب دوران مجاهدین رسید. من و رهبین در آژانس باختر همکار شدیم. روزگاری بود که کابل را راکتهای گلبدین فلج ساخته بود. اما ما همه روزه و در بدترین و راکتبارترین روزها باهم به آژانس  باخترمی رفتیم تا خبر تهیه کنیم و حساب راکتهای حکمتیار و قربانیان آن را ثبت تاریخ بداریم. صبح یکی از روزها در موتر مامورین-  با رهبین روی برخی مسایل مناقشه کردیم. این مناقشه خیلی گرم بود. نتیجه همان شد که شب همان روز رهبین شعر معروف و بلندش «خط مشی» را بنویسد. 


در مورد شعر رهبین و جایگاه ادبی او من به سخن استاد واصف باختری بسنده می کنم. در برنامه یی که برای جناب رهبین در تلویزیون نور در ایالت کلیفورنیا و به میزبانی یکی از خدمتگذاران فرهنگ و زبان- جناب عابد مدنی گرفته بودیم، جناب استاد باختری فرمودند که اگر در کشور ما چهار پنج شاعر در صف اول داشته باشیم،‌ بیگمان افسر رهبین یکی از آنهاست. 

با اینهمه، من با کیفیت و کمیتی که جناب رهبین کار کرده اند و مسیری که ایشان پیموده است او را یگانه دوران می دانم. رهبین نه تنها در شعر و شاعری بلکه در نقد و ادبیاتشناسی نیز دست بالا داشته است. مقایسه امیر خسرو دهلوی با حافظ شیرازی از قلم رهبین یکی از ارزشمندترین کارهاییست که در سالها پسین در عرصه ادبیات و شعر دیده و شنیده ام. 


ترجمه منظوم اشعار اردوی اقبال کارستانیست که هرگز در گذشته ادبیات این کشور مانند نداشته است. امروز به برکت فضل، دانش، پشتکار و عشقی که رهبین به ادب و فرهنگ،‌ عرفان و تصوف داشته اند، ما کلیت اندیشه و هنر محمد اقبال لاهوری- شاعر شرق را در زبان فارسی داریم. این در حالیست که اقبال در کشور خودش هنوز نیم است. چرا که شعر فارسی اقبال را در اردو ندارند- یا شاید من خبر ندارم. 


نمایندگی شایسته و بایسته از حق مردم و کشور ما در غنای فرهنگی منطقه و جهان کاری بود که رهبین در دو دوره کار رایزنی فرهنگی اش در تهران و دهلی به سر رساند و اسناد بیشماری از فعالیتهای فرهنگی اش در دسترس است. چنانچه در همایشهای ادبی و فرهنگی از جانب موسسات فرهنگی کشورهای ایکو و به ویژه هند،‌ پاکستان و  ایران دعوت می شوند و سخن شان در هر مجلسی حجت پنداشته می شود. 


رهبین در کسب فضل و دانش و هنر پویایی ویژه خود را دارد. او در تمام انواع شعر بخت خود را آزموده است. از شعر کلاسیک گرفته تا شعر نیمایی و سپید مجموعه هایی از ایشان در دست است. ابتکاراتی در شعر کلاسیک و ترکیب انواع شعر با یکدیگرو سرودن غزل-مثنوی و غزل-قصیده را برای نخستین بار در کارهای او دیده ام. یادم هست که حتی به هایکوی جاپانی نیز پرداخت و پارچه هایی درین قالب نیز سروده است. 


برای من رهبین شاعر مردم ماست. شاعری که برای پیدا شدن موسایی در برابر فرعون شعر گفت تا شاعری که به زندان رفت و زخم تازیانه و استنطاق بر روح و بدن تجربه کرد. شاعری که زخمهای مردم را با تار سخن و سوزن عشق رفو می کند. شاعر کنگینه و انگور. شاعر دهکده های آتش گرفته، شاعر اشکهای و شاعر ماتمکده های آه و ستمکده های ویران. شاعر کج کلاه و شاعر کج کلاهان آزادی و شاعر امیر و آمر. شاعر تاکستانها و تنگی باغها و شاعر عیاران و شاعر شاکی از پوده ها و ناعیاران. 


من که تاهزاران صبح دیگر می توانم سخن از زلف سخن و گیسوی سرودهای این یار عزیز، این یادگار گرامی روزگاران تلخ و شیرین گذشته و این زبان گویای آرمانهای ملتم بگویم. اما هرچه بگویم به نوعی خود را نیز دخیل می سازم و بدینترتیب عنصر خودخواهی و خودستایی نیز دخیل می شود. ازینرو به همین و تا همین جا بسنده می کنم. 


به رهبین عزیز عمر دراز و پربار تر تمنا میکنم. به حاضرین این محفل سلام و حرمت و امتنان عرض می کنم. بینانگذاران و گردانندگان کانون فرهنگی خیرخانه را نهایت سپاس می گذارم و پیروزیهای هرچه بیشتر شان را در خدمت به فرهنگ و ادب از پروردگار عالم می خواهم. 


والسلام


صبور رحیل دولتشاهی

کلیفورنیا- بیستم جون ۲۰۱۸ 

۲۹ خردادماه ۱۳۹۷




/ 0 نظر / 41 بازدید