دختر پالیزبان- یک داستانواره طنزی مردمی

پالیزی بود بر سر راهی و پالیزبان آن زنی یا دختری بود. شیوه پالیزبانی این دختر چنان بود که هرکه از راه میگذشت او صدا می کرد که: آهااای، چشمت را کور می کنم و در دهن بابایت پیاز ریزه می کنم اگر طرف پالیز ما چپ ببینی و حرفهایی از همین دسته و رنگ. 

سرانجام ادم کنجکاوی خواست ببیند که این دختر چه خواهد کرد. ازینرو نه تنها به سوی پالیز دید بلکه وارد پالیز شد. دختر پالیزبان صدا کرد، حالا که داخل شدی، چنین و چنان خواهم کرد اگر به تربوز و خربوزه و بادرنگی دست بزنی. مرد سرخم کرد و خربوزه و تربوزی هم اارسالز بویاره (بته) جدا کرد. دختر بازهم صدا کرد که خربوزه و تربوز که کندی، حالا چنین و چنان می کنم اگر به طرف چپری (اتاقت موقتی ساخته شده از چوب و برگ که سایه بان و پناهگاه می شود) بیایی. مردم به طرف چپری رفت. دختر فریاد کرد که چنین و چنان می کنم اگر داخل چپری بیایی و مرد داخل چپری رفت... تهدیدهای دختر پالیزبان همان و گستاخی مرد همان....


ای برادر قصه چون پیمانه است

(مولانا)


/ 0 نظر / 4 بازدید