چرا مرا به دنیا آوردی؟


امروز صحبت‌هایی از امیتابه بچهن- هنرمند نامدار هندی را در یک برنامه ادبی و هنری دیدم و شنیدم که در بخشی از صحبتهایش گفت:

پس از فراغت از کالج به دنبال کار می گشتم. سختی روزگار به حدی رسید که روزی به پدرم گفتم:

- چرا مرا به دنیا آوردی؟


پدرم نویسنده بود و شاعر شناخته شده بود. وقتی به او شکایت کردم، همان دم چیزی نگفت. شب گذشت و فردایش وقتی از خواب برخاستم- کنار بسترم کاغذی یافتم. پدرم شعری روی آن کاغذ نوشته بود- به این مضمون:

پسرم، با تنگ آمدن از سختی روزگار، از من می پرسد،

چرا او را به دنیا آورده ام؟

و من پاسخی به او ندارم،

زیرا پدر من نیز از من نپرسیده بود که چرا به دنیایم آورد؛

و همین سان،

جدم از پدرم نپرسیده بود و جد بزرگم از جدم


تنگی و سختی روزگار دیروز هم بود، امروز هم هست- شاید بیشتر،

و فردا هم خواهد بود-

و شاید بازهم بیشتر؛


پسرم،

حالا بر تو است تا به یاد داشته باشی که

از فرزندانت پرسیده آنها را به دنیا بیاوری!


با شنیدن این شعر متوجه شدم که در جامعه ما نویسندگان به سرنوشت افراد کمتر می پردازند. مردم ما زیر حاکمیت دارالسطنت کابل، چنان در چنگال فاشیزم و جنایت افتیده اند که ادبیات یادشان رفته است- ادبیاتی که آیینه روح و روان افراد جامعه باشد. ما امروز زندگی گله یی داریم؛ سرنوشته گله‌یی داریم؛ چون گله ها رانده می شویم و چون گله ها زندگی می کنیم. ما مجبوریم به سرنوشت یک ولایت به سرنوشت یک روستا و به سرنوشت خویش به گونه جمعی و قومی بیندیشیم. طرح خواستهای فردی و پرداختن به زخمها، رویاها، عشقها و نفرتهای فردی برای نویسندگان ما یک تجمل و لکژری است. تنگی روزگار برای هر فرد انسانی یکیست. مرگ، درد، عشق،‌ نفرت، اشک و آه و شیون در مرگ دلبندان و عزیزان زبان مشترک همه‌ی افراد انسانی است. وقتی ادبیات به افراد بپردازد،‌ گله‌ها از هم می پاشد. همه در جمع بزرگ انسانی خویشاوند می شوند. جنگ و آن هم جنگی با این کثافت مجالی برای یکی شدن دستها و دلها نمی گذارد.

در کشمکش روزگار پدران و مادران ما در برابر فرزندان شان و فرزندان ما در برابر خانواده و افراد دیگر چه می کشند، چه گله هایی از همدگر دارند، چه پرسشهایی از تنگی و گشادی روزگار بر لبان شان دوخته مانده است، کمتر کسی می داند. نویسنده ها و شاعران و نمایشنامه نویسها نمی توانند بنشینند و این خواستها، پرسشها،‌ رویاها، تمناها و درد دل ها را پالش کنند؛ برجسته بسازند و پیش چشم دیگران بگذارند. آنها خود سرگرم روزگاری اند که خصلت گله یی دارد. باید به گله و جمع فکر کنند. فرصت آن که به دغدغه های افراد پرداخته شود را ندارند.

هر انسان جهانیست. به فرمان حق، هر انسان یعنی کلیت انسانیت. و سوگمندانه که همه روزه دهها بار کلیت انسانیت در کشور ما تباه و خاکستر می شود- بدون این که بدانند پدران شان چرا به دنیای شان آورده اند.


***

رحیل دولتشاهی،

۳۰ ام اکتوبر- کلیفورنیا- ۲۰۱۸

/ 0 نظر / 192 بازدید